
قیاس مع الفارق
دربارهء علیرضا افتخاری و پوپولیسم فرهنگی
1.همیشه به علاقهء دوران نوجوانیام به «علیرضا افتخاری» احترام گذاشتهام و هرگز نخواستهام لذتی را که از شنیدن تصنیفهای آلبومهایی چون «هنگامه»، «نیلوفرانه»، «نسیما» و... نصیبم گشته انکار کنم، ولی هرگز نتوانستهام خودم را متقاعد کنم که «علیرضا افتخاری» را در جایگاه یک هنرمند (به معنای واقعی کلمه) تصور کنم و هرگز او را با اساتیدی چون «شهرام ناظری» و «محمدرضا شجریان» قابل مقایسه ندانستهام.
2. همهء آنهایی که اندک اطلاعاتی دربارهء موسیقی سنتی دارند، تفاوت «تصنیف» و «آواز» را میدانند و گمان نمیکنم کسی در اهمیت و ارزش «آواز خوانی» تردیدی داشته باشد. افتخاری را هرگز یک آوازخوان خوب ندانستهام و همیشه آرزو کردهام که او برای همیشه از دنیای آواز خداحافظی کند. اتفاقی که در این سالها افتاده و آلبومهای ایشان فاقد آواز و سرشار از تصنیف شده است.
3. همهء ما کم و بیش از سیاستهای صداوسیما در قبال مسائل هنری و روشنفکری مطلعیم. بیانیهء تحریم گونهء استاد شجریان در اواسط دههء 70 و حضور نیافتن ایشان و برخی از بزرگان موسیقی در برنامههای تلویزیون تنها بخشی از واکنشهای اهالی موسیقی به رویکرد غلط تلویزیون ایران به موسیقی بوده است.
در این میان شاید هیچ خواننده (و نوازنده) ای به اندازهء افتخاری در برنامههای تلویزیونی حضور نیافته است. حضور بی رویهء افتخاری ـ در شرایطی که بزرگان موسیقی سنتی این رسانه را تحریم کردهاند ـ را هرگز نتوانستهام با سمت و شغل رسمی ایشان بی ارتباط بدانم.
4.بعد از روی کار آمدن ضرغامی، هنرمندان بیشتری را در تلویزیون ایران دیدهایم. از جمله تازهترین نمونهها، حضور «شمس لنگرودی» و «احمدرضا احمدی» در برنامهء «دو قدم مانده به صبح» و حضور «محمدرضا لطفی» در ویژه برنامهء شبکهء دو بود. آنهایی که به طور کلی معتقد به تحریم صداوسیما توسط هنرمندان هستند، حضور لنگرودی و احمدی و لطفی را در تلویزیون برنتابیدند. ولی این تنها بخشی از واکنشها بود. گروهی دیگر از منتقدان به بررسی محتوای حضور این هنرمندان پرداختند و بنابراین حضور آنها را در رسانهای چون تلویزیون فاقد اشکال دانستند. من هم به عنوان کسی که همهء آن برنامهها را ضبط کردم و بارها و بارها آن را دیدم میتوانم به جرأت بگویم که لنگرودی و احمدی هرگز قدمی از آنچه به آن معتقد بودند، پا پس نکشیدند و هرگز سخنی نگفتند که بتوان بابت آن از آنها انتقاد کرد.
این را مقایسه کنید با محتوای حضور افتخاری در برنامههای تلویزیونی که بیشتر حول خواست و ارادهء تهیهکنندگان میگردد و در واقع حضوری کاملا سفارشی دارد.
5.همیشه در مباحث نقد ادبی و هنری و در مورد رابطهء هنرمند و مخاطب، یا دقیقتر بگویم در مورد نقش مخاطب در اثر هنری گفتهایم و خوانده ایم که این اثر هنری است که باید روی مخاطب تأثیر بگذارد و سلیقهء او را جهت بدهد و شنیده ایم که هنرمند نباید سطح اثرش را متناسب با سلیقهء مخاطب انتخاب کند.
نتیجهء پایین آوردن سطح اثر و هماهنگ شدن با سلیقهء مخاطب، در سینما میشود اثر مبتذلی مانند «اخراجیها» (یک و دویش فرقی ندارد!) و حاصل تلاش برای ارتقای سطح سلیقه و درک هنری جامعه میشود اثر خیره کنندهای چون «وقتی همه خوابیم».
در ادبیات داستانی تفاوت رمان «پنجره» فهیمه رحیمی با «بوف کور» یا «شازده احتجاب» از همین تفاوت نگاه نویسنده نشأت میگیرد و در دنیای موسیقی هم اختلاف سطح اثری چون «عاشقا سلام عاشقا درود» علیرضا افتخاری با شاهکاری چون «مولویه» اثر شهرام و حافظ ناظری، نتیجهء نوع نگاه صاحبان اثر به سطح سلیقهء مخاطبان و سطح اثر هنری است.
در ویژه برنامهء شبکه یک به مناسبت شب یلدا که فرزاد حسنی مجریاش بود و علیرضا افتخاری به عنوان میهمان حضور داشت، افتخاری در پاسخ به سوال حسنی که پرسید چرا آواز نمی خواند و به تصنیف خوانی روی آورده است، به صراحت گفت که او کاری را میخواند که ناشر و تهیهکننده و بازار آن را سفارش میدهد و ...«آواز» باعث کم فروش شدن آلبوم میشود و...
6. و اما برسیم به آنچه انگیزهء من بود از نوشتن این مطلب. پنجشنبه شب گذشته (27/1/88) علیرضا افتخاری میهمان برنامهء «هفت ترانه» رادیو جوان بود. تماس برقرار شد و «جناب استاد علیرضا خان افتخاری» آمدند روی آنتن. دقایق اولیه به همان تعارفات معمول و مرسوم مصاحبههای ایرانی گذشت. ذوقزدگی را میشد به آسانی در لحن و صدای پورمحمودی (گوینده) و مهدوی (کارشناس برنامه) احساس کرد. گویندهء برنامه از افتخاری درخواست کرد شنوندگان را با صدایش خوشحال و بهرهمند سازد؛ و من هرگز نمیتوانستم تصور کنم آنچه را که لحظاتی بعد شنوندهاش بودم: افتخاری از پشت تلفن شروع کرد به خواندن! به شما هم حق میدهم باورتان نشود. گوینده و کارشناس بهبه و چهچه کردند و افتخاری شروع کرد به توجیه کارش: چه نیازی به سالن و کنسرت و بلیط فروشی؟ هنرمند باید برای مردم کار کند، برای مردم بخواند، مردم یعنی همه چیز، ما بدون مردم هیچیم، هنرمندان در اروپا در پارکها و خیابانها برای مردم میزنند و میخوانند، مردم خوبند، من افتخار میکنم که برای مردم میخوانم ...
گوینده و کارشناس(که اتفاقاً اهل هنر و ادبیات نیز هست) هم چنانکه انتظار میرفت همهء افاضات شیخ را تایید کردند و هرگز نگفتند که جناب! به این مردم برمیخورد وقتی شما از پشت تلفن، با آن کیفیت بد و آن قطع و وصل صدا میخوانید، این مردم برای موسیقی شأنی قائل هستند که باعث میشود حاضر نشوند آن را به هر شیوهای بشنوند. این مردم خوانندهای را که در خیابان برای آنها بخواند گرامی نخواهند داشت چون آن خواننده، موسیقی را گرامی نداشته است و...
اگر فکر کردهاید افتخاری آن شب به همین مقدار پیادهروی روی اعصاب بسنده کرد سخت در اشتباهید. ماجرای اصلی تازه از آنجا شروع شد که جناب افتخاری در ادامهء برنامه، آنجا که به معرفی آخرین کار خود (عاشقا سلام...) پرداخت ملتمسانه از مردم درخواست کرد این آلبوم را خریداری کنند، او تأکید کرد که حتا اگر آن را گوش نمیدهند به خاطر ناشر و سرمایهگذار اثر آن را بخرند...شاید باورتان نشود و شاید نخواهید باور کنید ولی این واقعیت دارد که افتخاری آن شب گفت:«درست است که من دست نیاز به سمت مردم دراز کردم ولی این کار را به خاطر خودم نمیکنم، به خاطر ناشر و تهیه کنندهء اثر انجام می دهم...» و این التماسها آنقدر ادامه یافت که مهدوی با لحنی محترمانه به او یادآوری کرد «اینگونه صحبتها زیبندهء شما نیست.»
شنیدن این جملات از یک خوانندهء موسیقی در یک رسانه را باید یک اتفاق رسانهای مهم محسوب کرد! امیدوارم طرفداران جناب افتخاری من را ببخشند ولی علیرضا افتخاری، آن شب نه به یک هنرمند که بیشتر به کودکان سرچهارراهها شباهت داشت، آنهایی که سخت پیله میکنند و برای خریدن یک بسته آدامس یا شاخهای گل التماس میکنند.
امیدوارم آن کودکان عزیز و دوستداشتنی سرچهارراهها من را به خاطر «قیاس مع الفارق»م ببخشند!!
زمانی برای خندیدن
برای آخرین كار مهران مدیری؛ مرد ۲هزار چهره

«مرد ۲هزار چهره» یا همان «مرد هزار چهرهء ۲» جمعه شب به پایان رسید. پنجشنبه شب تصمیم گرفتم یادداشتی دربارهء آن بنویسم ولی از سیزدهبهدر برگشته بودیم و خستگی امانم نداد و نشد. و من خوشحالم كه این یادداشت را آن شب ننوشتم؛ چون قسمت آخر این سریال حاوی نكتهای بود كه باعث شد در حكمی كه شب قبل راجع به مدیری و همكارانش صادر كرده بودم تجدیدنظر كنم.
***
مجموعهء امسال مدیری كه باتوجه به موفقیت سری اول و حاشیههای مرتبط با آن، از مدتها قبل توسط رسانهها برجسته شده بود و انتظار زیادی را نزد مخاطبان عام و خاص برانگیخته بود، با حضور مسعود شصتچی در نقش مهران مدیری شروع شد.
ایدهء اشتباه گرفتن شصتچی با مدیری كه مدتها پیش لو رفته بود این تصور را در ذهن مخاطبان ایجاد كرده بود كه احتمالاً مدیری میخواهد با گرفتن پیكان انتقادات به سمت همكارانش در سینما و تلویزیون، به منتقدان سریالهایش «انتقادپذیری» بیاموزد، اما قسمتهای مربوط به این موقعیت بدون كمترین انتقادی به هنرمندان، منتقدان سینما را به باد انتقاد گرفت، آنها را «ایراد بگیر سینما» خواند و منتقدان را كسانی توصیف كرد كه از صبح تا شب فیلم میبینند و بابت آن پول میگیرند!
قسمتهای مربوط به موقعیت بعدی (خلبانی) را میتوان از ضعیفترین كارهای كارنامهء چندسالهء مدیری دانست. شوخیهای پیشپا افتاده و دمدستی، تدوین ضعیف، جلوههای كامپیوتری ساده و بعضاً مضحك، عدم باورپذیری و... از ضعفهای این چند قسمت بود.
موفقترین قسمتهای این سریال را باید در موقعیت سوم مسعود شصتچی (مربیگری فوتبال) جستجو كرد. قسمتهای فوتبالی سریال را كه «ژوله» نوشته بود باید از انتقادیترین برنامههای صداوسیما در چندسال اخیر دانست. در این موقعیت با توجه به اشراف نویسندهء آن به حوزهء فوتبال، با مبنا قرار دادن ماجرای حضور افشین قطبی در ایران، اشارات دقیقی به روابط بازیكنان، مربیان، روزنامهنگاران و مدیران ورزشی شده بود. كسبه خواندن بازیكنان و زوم كردن روی آرایش بازیكنان، اشاره به بی خیالی و بی تعصبی آنها و اشاره به پدیدهء ستاره سالاری در تیمها (با اشارهء غیرمستقیم به نیكبخت واحدی) و... از جمله انتقادات این سریال به بازیكنان فوتبال بود. در كنار این موارد، انتقاد شدید و بیرحمانه از روزنامهنگاران ورزشی (كه مطمئناً واكنشهای زیادی را سبب خواهد شد)، اشاره به مسئلهء تبانی و انتقاد به نفوذ مدیران و سرمایهگذاران در فوتبال بخش دیگری از روابط فوتبالیها را به نمایش گذاشت. به همهء این موارد باید اشارهء صریح به ماجرای قلعهنویی و خبرنگاران را اضافه كرد، آنجا كه شصتچی (بیژن شكیبای فعلی) پس از اعتراض خبرنگار به لحن غیرمودبانهء او، با اشارهای بادیگاردش را به جان خبرنگار میاندازد.
موقعیت آخر هم به عقیدهء من نه تنها حاوی نكتهء خاصی نبود، كه اگر سختگیرانه نگاه كنیم باید به ترویج خرافات در بخشهایی از قسمتهای آخر به مدیری و گروهش اعتراض كنیم. پیش كشیدن بحث جادوگری این ذهنیت را ایجاد میكرد كه با انتقادی جدی به این مسئله روبرو خواهیم بود، ولی در عمل دیده شد آنچه جادوگران از پس آن برنیامدند، مسعود شصتچی انجام داد و این یعنی تأیید نهایی این مسئله؛ چه اهمیت دارد آن كارها را جادوگر معتاد انجام بدهد یا مسعود شصتچی؟! مهم این بود كه بینندگان دیدند كه احضار روح و بلند شدن از روی زمین و رفتن به آسمان و... امكانپذیر است.
در كنار اینها نباید فراموش كرد كه با وجود همهء این ضعفها، هنوز هم كارهای مدیری یك سر و گردن بالاتر از سایر طنزهای تلویزیون است. در یكی از قسمتهای اولیه شاهد بودیم كه مسعود شصتچی بعد از اینكه كارش را از دست میدهد برای گذران زندگی به مراسمهای مختلف میرود و دفاعیهء خود را در دادگاه سری قبل تكرار میكند، و این تعریف از سرگرمی را نمیتوان ساده پنداشت و نباید نادیده گرفت.
مانند سری اول این سریال، در این سری هم شیفت كردن بین موقعیتها به بهترین شكل ممكن انجام شد و تغییر نقشها و موقعیتها برای بیننده كاملاً باورپذیر بود.
همچنین باید اشاره كرد كه برخلاف سری اول این سریال كه سكانسهای دادگاه تقریباً فاقد جذابیت بود، در مجموعهء امسال قسمتهای بازجویی از شصتچی را میتوان از نقاط قوت كار به حساب آورد.
***
حكم پنجشنبه شب من این بود كه باید قبول كنیم كه مدیری تمام شده است و دارد به ورطهء تكرار میافتد، كه مرد دو هزار چهره اصلاً سریال موفقی در كارنامهء مدیری محسوب نمیشود، ولی دیشب و در آخرین سكانس سریال، حرفم را پس گرفتم؛ آنجا كه مسعود شصتچی را به بدترین نقطهء ایران تبعید كردند و آنجا جایی نبود غیر از «برره»! این ایده آنقدر خلاقانه و هوشمندانه بود كه از هیجان فریاد كشیدم و به او آفرین گفتم. یك ارجاع بینامتنی بینظیر به سریال «شبهای برره» كه با گزیده شدن «شصتچی» توسط مار نشیمنگز و بیهوشی وی و حضور كیانوش و شیرفرهاد ـ كه حالا پیرتر شدهاند و كیانوش كه شبیه بررهایها شده است ـ یادآور شروع سریال برره بود و با همراهی موسیقی مشهور آن سریال پایانی نوستالژیك را برای دوگانهء «مرد هزار چهره» رقم زد.
این سكانس غیر از اینكه «مرد ۲هزار چهره» را با ایدهای باشكوه و قابل تحسین به پایان برد، این امكان را به مدیری خواهد داد كه با همكارانش به فكر ساخت «شبهای بررهء۲» باشند. اتفاقی كه اگر رخ دهد به واسطهء حضور مسعود شصتچی جوگیر و دست و پا چلفتی و تا حدودی خنگ و زودسازگاریش با محیط به اتفاقی فراموش نشدنی در تاریخ طنز ایران تبدیل خواهد شد، اتفاقی كه میتوان به خاطر آن از مهران مدیری و گروهش تشكر كرد و به احترام آنها به پا خاست.
از میان تعريفها
راهش را پس میگيرد
شب
و میرويد
در خود صبح
خيابان امتداد میيابد
و اين همه
هرگز
به معنی خوشبختی نبوده.
قهوه
انگار من را برای تو ريخته
من
جلوی آينه میماند
و سيگاری میگيراند
و بهار
بی اسفند و
بی نارنج و
بی تو
تو
تو
تو هميشه،
در همهء تعريفهای بهار
معناداری!