تبليغاتX
واتا
 

 (...)

هر وقت آنفلوآنزا می گیرم

دلم هی تنگ تر می شود

فیش موبایلم

هی فراخ تر

مانده ام کدامیک کشنده تر است

آنفلوآنزا

یا شرکت مخابرات؟!

+ نوشته شده در 88/08/03 توسط هادی رحمان زاده |

 

بی مهری با بهنود در ماه مهر

مقصــر کـیسـت؟!

 

بهنود شجاعی

 

۱

تجربهء وحشتناکی است اینکه یک روز صبح، قبل از اینکه چشمانت کاملاً باز شود، بخواهی ساعت موبایلت را نگاه کنی و یک فرصت نیم ساعتهء دیگر برای خواب بگیری، اما روی گوشیت مسجی ببینی از یک دوست روزنامه نگار که برایت نوشته باشد: "بهنود شجاعی امروز صبح اعدام شد..."

تجربهء وحشتناکی بود... تمام روزم را به هم ریخت. ساعتی بعد هم داخل رختخواب به بهنود فکر می کردم و آن تنها عکسی که از او دیده بودم، و آن آخرین نامه ای که از او منتشر شده بود...

 

۲

دوستم از من می خواهد مطلبی بنویسم در رابطه با اعدام بهنود. نوجوانی که در 17 سالگی مرتکب قتل شده بود و دیروز اعدام شد. می گویم می نویسم ولی باید فرصت بدهی تا کمی از این حال و هوا بیرون بیایم.

 ساعتی بعد مسج می دهد که اتفاقاً تیتر خوبی هم برای مطلبی که می خواهی بنویسی انتخاب کرده ام: "آیا بهشت زیر پای مادران است؟" اشاره اش به مادر احسان (مقتول) است که گذشت نکرد و  بالاخره چارپایه را از زیر پای بهنود کشید. یک لحظه ذوق می کنم. به او بابت شم روزنامه نگاری اش آفرین می گویم.

کمی بعد که می خواهم نوشتن را آغاز کنم متوجه می شوم که چگونه تیتر، من را اسیر خود کرده است. این تیتر از من می خواست فکر نکنم و همان پیش فرض را بپذیرم. این تیتر از من می خواست که مطلبی بنویسم برای اثبات گناهکار بودن مادر احسان و تبرئهء هر که جز او.

به دوستم مسج زدم که "تیترت تلخ و یک طرفه است" و این سرآغاز بحثی جدی بود که با یکی دو ساعت مکالمهء تلفنی به سرانجام رسید.

 

۳

بهنود شجاعی سرانجام و پس از سه سال زندان و در سومین باری که پای چوبهء دار می رفت اعدام شد و من هنوز هم در ذهنم بحث دیروز را ادامه می دهم و به این مسئله فکر می کنم که به راستی "مقصر کیست؟"

باز هم در این کشور کسی اعدام شده است که در زمان ارتکاب جرم، سنش کمتر از 18 سال بوده است. من حقوق نمی دانم اما می دانم که براساس مادهء 37 کنوانسیون حقوق کودک  ــ که ایران در سال 79 آن را امضا کرده است ــ  صدور چنین حکمی ممنوع می باشد.

سال هاست همه از مشکلات سیستم قضایی کشور می نالند اما هنوز هم امثال بهنود شجاعی را در این سرزمین اعدام می کنند.

 

۴

در این سه سال که بهنود در زندان بود، بارها و بارها فعالان حقوق اجتماعی از اولیای دم تقاضای بخشش کردند. دو بار بهنود پای چوبهء دار رفت اما به امید رضایت پدر و مادر مقتول، حکمش به تعویق افتاد. هربار پس از تعویق حکم مجدداً درخواست های نهادهای مدنی از اولیای دم آغاز می شد، اما چه بر پدر و مادر احسان گذشته بود که رضایت نمی دادند، کسی نمی داند.

در اخرین روز حیات بهنود، تعدادی از مادران داغ دیده، وکیل بهنود، تعدادی از فعالان اجتماعی و خود بهنود به دست و پای پدر و مادر احسان افتادند و التماس کردند، اما آنها حاضر به گذشت نشدند. آنها نمی خواستند قبول کنند که قتل احسان یک اتفاق ناخواسته و لحظه ای بوده، نه یک اتفاق برنامه ریزی شده. آنها نمی خواستند بپذیرند که با اعدام بهنود هیچ چیزی به آنها بر نمی گردد؛ نه احسان و نه آرامش.

پدر و مادر احسان می توانستند اما نخواستند قانون شکنی آشکار دستگاه قضایی را جبران کنند و مانع از اجرای حکمی ناعادلانه در حق نوجوانی شوند که بر او تکلیفی نیست؛ نه از نظر شرعی، نه از نظر عرفی و نه از نظر قانونی و حقوقی.

بهنود در 12 سالگی مادرش را از دست داده بود و مادر احسان نخواست برای بهنود مادری کند. مادری که سمبل و نماد مهر و محبت است، بی مهری کرد و من هنوز در عجبم که چطور آن همه التماس و خواهش و گریهء بهنود ـ این نوجوان بی مادر ـ در دل او اثر نکرد؟! او که خود داغ دیده بود، او که درد آشنا بود، او که بهشت زیر پایش بود، چرا دنیا را برای بهنود و خانواده اش به جهنم تبدیل کرد؟ او خون را با خون می خواست بشوید و باید منتظر بود و دید آیا با این کار به آرامش خواهد رسید یا نه؟

 

۵

مسئله ای که امروز ذهنم را مشغول کرده بود و برایم سوال شده بود این بود که مبنای عقلی این قانون چیست که زندگی و مرگ قاتل به تصمیم پدر و مادر مقتول بستگی دارد؟ مگر نه اینکه هیچ چیزی مهم تر از زندگی یک انسان در دنیا وجود ندارد؟ مگر نه اینکه حتا از نظر شرعی هم، هیچ کسی ــ حتا خود شخص ــ اجازهء گرفتن جان انسان را ندارد؟ مگر نه اینکه برای صدور حکم زندان و یا هرگونه مجازات، نیاز به دانش حقوقی و قضایی و بعضاً حضور هیئت منصفه است؟ پس چگونه است که پدر و مادر مقتول این حق را پیدا می کنند که دربارهء زندگی یک انسان  تصمیم بگیرند؟ آیا صرف به دنیا آوردن مقتول دلیلی کافی برای نشستن بر مسند قضاوت است؟ این اشخاص (اولیای دم) دارای چه دانش و توانی هستند که به آنها اجازهء صدور (یا تأیید و رد) یک حکم را می دهند؟ اگر این اشخاص دارای مشکلات روانی بودند چه؟ اگر این اشخاص نسبت به قاتل و خانوادهء او کینه ای در دل داشتند چه؟ اگر بدخواهان وارد میدان شدند و خواستند با تحریک اولیای دم و دروغ پردازی آنها را از رضایت بازدارند چه؟ آیا اولیای دم این توان را دارند که با بررسی و موشکافی دقیق ماجرای قتل، عمد بودن یا نبودن قتل را تشخیص دهند؟ آیا اولیای دم قادر به اتخاذ یک تصمیم عقلانی در آن شرایط هستند؟ آیا....و بسیار آیاهای دیگر...

 

۶

این روزها، این سرزمین ایام خوبی را سپری نمی کند. همه به وضوح می بینند که هیچ چیزی سر جایش نیست. نظام با یکی از بی سابقه ترین و دامنه دارترین چالش های خود مواجه شده است. در این شرایط که مردم با بی مهری دولتمردان روبرو هستند انتظار می رود اندکی بیشتر هوای همدیگر را داشته باشند. انتظار می رود اگر دولتمردانمان نتوانستند الگوی مناسبی از گذشت و اخلاق باشند، مردم برای کارگزارانشان الگو شوند و به آنها بیاموزند که می توان حتا از خون فرزند خویش گذشت، برای اینکه خون کس دیگری ریخته نشود.

 

۷

و در نهایت این نکته را نیز باید اضافه کنم که شرایط اجتماعی و کنش های اجتماعی با هم در تعامل هستند و بر هم موثرند. از این منظر می شود اینگونه به ماجرا نگاه کرد که در چنین شرایط نابسامانی نباید انتظار رفتارهای بسامان را از افراد داشت. نمونه اش را احتمالاً همهء ما در زندگی شخصیمان (در روزهای پس از انتخابات) سراغ داریم. در چنین حالتی نقش رسانه ها در ساماندهی وضعیت و ایجاد تعادل روانی در جامعه بسیار مهم است که آن هم به دلیل ضعف های مشهود ساختار رسانه ای ایران منتفی به نظر می رسد و شاید بتوان گفت که باز هم، همهء راهها به نهادهای مدنی و غیر دولتی ختم می شود که با برنامه ریزی و اهتمام به این مسئله خلأهای ناشی از دولتی بودن رسانهء ملی ایران را جبران کنند.

 ***

 به امید روزی که هیچ انسانی به دست انسان دیگر، زندگی اش را از دست ندهد...!

+ نوشته شده در 88/07/20 توسط هادی رحمان زاده |

 

 

خداوند مهربان

من را ببخش

به خاطر تمام فرصت هایی

که برای گناه کردن

از دست داده ام...!

 

+ نوشته شده در 88/07/11 توسط هادی رحمان زاده |

 

پایان خالق خزان

سه نکته در حاشیهء یک پرواز

 

 استاد مشکاتیان

 

دوش دور از رویت ای جان،جانم از غم تاب داشت

ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت

نز تفکــر عقل مســکــین پایـــگاه صـــبر دیـد

نز پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت

 

۱

خبر تلخ تر از آن بود که بشود با یک «حیف شد» و «متاسفم» از کنارش گذشت. تلخی خبر در چشم به هم زدنی تا عمق وجودت نفوذ می کند و ناخودآگاه حضور قطرهء اشکی را بر گونه هایت احساس می کنی.

«استاد پرویز مشکاتیان» ساعاتی قبل دار فانی را وداع می گوید و ما را با آثار نابش در عرصهء موسیقی تنها می گذارد. آثاری که با همراهی اساتید آواز ایران (شجریان، ناظری و بسطامی) خالق لحظه هایی شورانگیز برای ما بوده است.

استاد از میان ما رفت و این اتفاق درست در زمانی افتاد که دورو برمان پر شده است از خبرهای بد. درست در روزهایی که حالمان اصلا خوب نیست. در روزهایی که هر پیامکی قبل از خوانده شدن حامل استرس است و در روزهایی که داریم عادت می کنیم به روزهای بد.

 

۲

چند شب قبل که باز هم فضای اتاقم پر شده بود از نوای «دستان» استاد شجریان و استاد مشکاتیان، به این فکر می کردم که شاید اگر این جریانات ناگوار انتخابات و بعد از انتخابات نبود این روزها می توانستیم دو استاد را باز هم در کنار یکدیگر ببینیم. بعد از جدایی این دو استاد در سالها قبل، سال گذشته خبرهایی مانند حضور مشکاتیان در کنسرت شجریان و مصاحبه ها و دیدارهای دیگر آنها در رسانه ها منعکس شد که برای موسیقی اصیل ایرانی بسیار امیدوار کننده بود. همه خوشحال بودیم از اینکه دوباره می توانیم شاهد خلق آثار ماندگاری مانند «آستان جانان»، «نوا  مرکب خوانی»، «خزان»، «بیداد» و... باشیم....اما اتفاقات روزهای پایانی خرداد امیدها را کم رنگ کرد و این اتفاق واپسین روزهای شهریور امیدها را از بین برد.

 

۳

بگذارید این را هم بگویم: امروز داشتم به این مسئله فکر می کردم که چرا عمر انسانهای مفید و موثر کمتر از عمر انسانهای مضر و مخرب است؟ چرا هر روز خبر درگذشت کسانی را می شنویم که امیدواریم بمانند و لحظه های خوبی برایمان خلق کنند و به ندرت خبر مرگ کسانی را می شنویم که آرزوی مرگشان را داریم؟! شاید این سوال از اساس اشتباه باشد ولی به این مسئله فکر کنید که چرا بیشتر، خبر درگذشت هنرمندان را می شنویم تا خبر درگذشت سیاسیون؟!

 

+ نوشته شده در 88/06/30 توسط هادی رحمان زاده |

 

 

در بارهء مرغ اسفندیار و نبوغ  ما در ریاضیات

 

راهپیمایی روز قدس

 

 راهپیمایی روز قدس هم برگزار شد و آنچنان که انتظار می رفت به دلیل درخواست خاتمی، موسوی و کروبی با استقبال سبز مردم مواجه شد. در این میان اما برخورد رسانه های همسو با جریان حاکم جالب توجه بود.

 در حالیکه تصاویر منتشر شده در رسانه ها حاکی از حضور میلیونی مردم در حدفاصل میدان هفت تیر تا پارک لاله بود، خبرگزاری ایرنا سبزها را نزدیک به صد نفر دانست و فارس هم معتقد بود این تعداد بیش از چند صد نفر نبودند. البته این دوستان پیش تر و در مقاطع حساس تاریخی نبوغ خود را در ریاضیات به رخ جهانیان کشیده بودند!

 در همین رابطه بخش های مختلف خبری تلویزیون ایران و در رأس آن خبر بیست و سی از حضور باشکوه مردم در این راهپیمایی یاد کردند، با این تبصره که در واژه نامهء صدا و سیما «مردم» آنهایی بودند که شعارها را دقیقاً تکرار می کردند، و آنهایی که به جای «مرگ بر اسرائیل» می گفتند «مرگ بر روسیه» و از زمین گذاشتن تفنگ و ... حرف می زدند، تعداد اندکی بودند که توسط «مردم» از صحنهء راهپیمایی دور شدند. تلویزیون ایران هیچ توضیحی دربارهء حملهء «مردم» با چاقو به سید محمد خاتمی (که برخی از همین مردم معتقدند ایشان هشت سال رییس جمهور ایران بوده اند) نداد.

همچنین روزنامهء «کیهان» که توسط پدر یکی از همان «مردم» چاقو به دست اداره می شود، به افشای پشت پردهء شعار «نه غزه نه لبنان/ جانم فدای ایران» پرداخت و نوشت این شعار در وزارت امور خارجه اسرائیل تدوین شده است!! روزنامهء کیهان البته هیچ توضیحی در این باره نداد که آیا این مسئله که وزارت امور خارجهء اسرائیل هم جانش را فدای ایران می کند نتیجه دیپلماسی فعال دولت نهم بوده است یا پاسخی به اعلام دوستی با اسرائیل توسط رحیم مشایی؟!!

 راستی از جناب اسفندیار گفتم و یادم افتاد که بگویم سایت های خبری نوشتند که ایشان در راهپیمایی روز قدس حضور نداشت؛ بهرحال ضمن احترام به مرغ هایی که یک پا دارند باید عرض کنم که مرغ جناب رحیم مشایی از گونه های کمیاب در عالم سیاست می باشد.

+ نوشته شده در 88/06/29 توسط هادی رحمان زاده

 

تابستان بد، تنقلات و سیاهان امروز

وبلاگ ها برای که به روز می شوند؟!

 

۱

سلام دوستان سبز اندیش من !

آخرین مطلبم را یک روز قبل از انتخابات نوشتم و بعد از آن دیگر ننوشتم تا امروز... در آن مطلب آخرین حرفم را دربارهء انتخابات با خوانندگان وبلاگم در میان گذاشتم و از آن چیزی که به گمانم درست می آمد دفاع کردم. از ضرورت «رأی» به میرحسین گفتم و از دلایلم برای «نه» به احمدی نژاد.

انتخابات برگزار شد و نتیجه آن شد که همه دیدیم. اعلام نتایج منجر به اعتراضات مردمی شد و متعاقب آن همهء راههای ارتباطی را بر ما بستند. پیامک که از پیش قطع شده بود، موبایل ها را نیز به کلی قطع کردند و پس از فیلترینگ وسیع سایت های اینترنتی، سرعت اینترنت را چنان کاهش دادند که قابل استفاده نبود. اینترنت دانشکده و خوابگاه ما هم که به کلی قطع شد و من در آن روزها، که در عین افسردگی و عصبی بودن، می خواستم بنویسم و داد بزنم، این فرصت را نیافتم. (نمی دانم از خوش شانسی ام بود یا نه؟!!)

در این مدت دوستان زیادی پیشنهاد کردند که اسمم را از بنر وبلاگم حذف کنم و اسم مستعاری را جایگزین کنم ولی هرچه وبلاگم را زیر و رو کردم چیزی در آن ندیدم که مصداق براندازی و اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی و... باشد و هر اندازه که با خودم نشستم و فکر کردم، دیدم که قصد و توانایی این گونه اقدامات را هم نداشته و ندارم!

 

۲

تابستان امسال پر بود از حوادث تلخ و عجیب برای جنبش اصلاح طلبی در ایران. فعالان سیاسی اصلاح طلب یک روز پس از انتخابات بازداشت شدند و مدتی بعد اعترافات برخی از آنها ـ برخلاف همهء قوانین موجود ـ از تلویزیون ضرغامی پخش شد. تعدادی، از هر آنچه در ایام انتخابات گفته بودند پشیمان شدند. ابطحی از زندان وبلاگش را نوشت و حجاریان از عضویت در مشارکت استعفا کرد. به کوی دانشگاه تهران، شبانه حمله شد و تعدادی بازداشت، زخمی و کشته شدند. چند جوان در زندان کهریزک کشته شدند و مقام رهبری دستور تعطیلی کهریزک را صادر کرد. هاشمی نماز جمعهء تاریخی 26 تیر تهران را امامت کرد و با اعتراض به جریانات پس از انتخابات، توصیه هایی به مسئولان کرد، کروبی و نوری در نمازجمعه کتک خوردند، عده ای هاشمی را تهدید کردند و عده ای او را به بازگشت به آرمان های انقلاب توصیه کردند، مردم از مواضع هاشمی قدردانی و حمایت کردند و مدتی بعد هاشمی همه را به پیروی از رهبری دعوت کرد. سایت های فیلتر نشدهء اصلاح طلبان فیلتر شد، اعتماد ملی توقیف شد و کروبی در نامه ای به هاشمی از تجاوز جنسی در زندان ها سخن گفت، خبر «بیست و سی» هر روز «ساده بودن مردم» و «بی اطلاعی مردم از پشت پردهء حوادث» را به آنها یادآوری کرد، مصباح یزدی اطاعت از احمدی نژاد را اطاعت از خدا دانست، مراسم تنفیذ و تحلیف احمدی نژاد بدون حضور مقامات و چهره های شاخص برگزار شد، دولت دهم با توصیه و ارشاد، از مجلس رأی اعتماد گرفت، فرماندهء پلیس تعداد کشته شدگان حوادث اخیر را هفت نفر اعلام کرد، «کمیتهء پیگیری وضعیت بازداشت شدگان و آسیب دیدگان وقایع بعد از انتخابات» تعداد را 72 نفر اعلام کرد، دفتر این کمیته و دفتر حزب اعتماد ملی پلمپ شد و علیرضا بهشتی و الویری نیز بازداشت شدند و...

 

۳ 

از شما چه پنهان این روزها حال و روز خوشی ندارم...  «یأس وبلاگی» تنها یک مورد از یأس های بی شماری است که دور و برم را گرفته است. حتماً دردم را می فهمید! این روزها بیشتر از همیشه با این پرسش قدیمی درگیرم که «چرا می نویسیم؟!» و نوشتن ما چه چیزی را تغییر داده است؟

زنده یاد شاملوی بزرگ می گفت: "در دنیایی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن، امید نجات بخشیدن را نمی توان داشت. هرچند آرمان هنر چیزی جز نجات جهان از طریق تغییر بنیادین آن نیست."

و امروز هنر چیزی است در حد تنقلات. هنرمندان منصف هم کم و بیش به این باور رسیده اند که نمی توانند راوی صادق حوادث روزگارشان باشند...

ــ و  وظیفهء ما؟!

نمی دانم. پاسخی مشخص و قطعی ندارم. هر چه بگویم از درکی که این روزها از دوروبرم دارم متأثر است. شاید بهتر باشد گهگاه قلم هایمان را زمین بگذاریم و به میان مردم برویم و از آنها با آنها سخن بگوییم. این یک کار را ـ می دانم ـ خوب انجام نداده ایم وگرنه امروز شرایطمان غیر از این بود.

 

۴

شعری از لنگستون هیوز؛ بی هیچ توضیحی:

سیاهان

ساکت و سر به راه و بس مهربان اند:

بترسید از روزی که

از این رو به آن رو شوند!

باد

در مزارع پنبه

نسیمی آرام است:

بترسید از لحظه ای که

درختان را از ریشه برکند!

 

 

+ نوشته شده در 88/06/19 توسط هادی رحمان زاده |

 

هـمـراه شـو عـزیـز...

 

یک قدم تا بازی سرنوشت

 

 

دوستان و همراهان خوب سلام.

در روزهای حساس و سرنوشت سازی هستیم. جمعه دهمین دورهء انتخابات ریاست جمهوری برگزار خواهد شد و مدتی بعد دولت دهم روی کار خواهد آمد. شاید من به عنوان حامی "میرحسین" در این مدت بیشتر از همه با دو پرسش روبرو بوده ام: اول اینکه چرا باید رأی بدهیم؟  و دیگر اینکه چرا باید به موسوی رای بدهیم؟

به امید فردایی بهتر برای همهء آن هایی که دغدغهء آزادی و دموکراسی دارند.

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 88/03/21 توسط هادی رحمان زاده |

دوستان خواهان تغییر سلام!

باید عرض کنم که خط مشی این وبلاگ هرگز copy - paste نبوده و نیست. اما چه کنم که هنگام انتخابات است و همهء ما یک هدف مشترک داریم و نباید اصرار داشته باشیم که همیشه بهترین حرف را ما می زنیم.

این مقدمه را برای توجیه نقل مطلب زیبای یکی از دوستان عرض کردم. اگر قبلا از ایشان برای نقل مطلب اجازه نگرفتم به دو دلیل بود: اول اینکه حدس زدم ایشان نیز ـ چون همهء ما وبلاگ نویسان ـ  هدفشان از نوشتن، خوانده شدن است؛ و دوم اینکه مطلبشان را به نام خودشان و با لینک وبلاگشان اینجا منعکس می کنم.

 ...........

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 88/03/07 توسط هادی رحمان زاده |

 

صبح است ساقیا...

 

 

دوستان خوب، سلام.

مدتی بود که نبودم و امروز فقط یک ضرورت من را وادار به نوشتن کرد. از دوستانی که در این مدت به من لطف داشتند و بابت درگذشت دوست شاعرم با من همدردی کردند ممنونم. کسانی که در این چند روز اخیر به وبلاگم آمده اند حتما با لوگوی حمایت از میرحسین موسوی مواجه شده و موضع من را فهمیده اند. موضعی که این روزها بابت آن ناچار به توضیح دادن به بسیاری از دوستان شده ام.

پرسش «چرا موسوی؟» را در این مدت بارها و بارها جواب داده ام، و شاید خلاصهء پاسخ هایم این باشد که «برای تغییر» و البته یک تغییر مثبت. و همیشه با این پرسش مواجه شده ام که «چرا کروبی نه؟!» و این بار خلاصهء جواب هایم این بوده که: با آمدن موسوی جو و فضای آرامتری ایجاد خواهد شد و این فضا (که به باور من فضای نسبتا بازی خواهد بود)  ثبات  بیشتری خواهد داشت و در این دوره می توان به  فعالیت نهادهای مدنی و غیر دولتی امیدوار بود.

لازم می دانم که این جا (و برای ثبت در آرشیو)  ذکر کنم که رای من به «مهندس میر حسین موسوی» مطمئناٌ یک رای سلبی خواهد بود نه یک رای ایجابی. من به مهندس موسوی عشق نمی ورزم و ایشان قبلهء آمال و اهداف من نیستند. به مهندس موسوی، دوران مدیریت ایشان، برخی از عقاید و وابستگی ها و سکوت چندین ساله شان انتقادات جدی دارم و با این وجود به موسوی رای خواهم داد چون فضای حاصل از رئیس جمهور شدن سایر کاندیداها را فضایی مناسب نمی دانم.

اجازه بدهید فعلا به همین مقدار بسنده کنم و شرح این دلایل را بگذارم برای بعد. اگر فرصتی میسر شد در پست بعدیم از دلایلم برای انتخاب میرحسین بیشتر خواهم گفت و توضیح خواهم داد که چرا «می توان بدون واهمه از میرحسین حمایت کرد!»

 

چند لینک مرتبط با حال و هوای این روزها:

 

 

+ نوشته شده در 88/03/03 توسط هادی رحمان زاده |

 

مرگ؛ پايان کبوتر...

 براي پر کشيدن مظفر يوسفي؛ مردي از جنس شعر

 

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 88/02/05 توسط هادی رحمان زاده |

 

 قیاس مع الفارق

دربارهء علیرضا افتخاری و  پوپولیسم فرهنگی

 

1.همیشه به علاقهء دوران نوجوانی‌ام به «علیرضا افتخاری» احترام گذاشته‌ام و هرگز نخواسته‌ام لذتی را که از شنیدن تصنیف‌های آلبوم‌هایی چون «هنگامه»، «نیلوفرانه»، «نسیما» و... نصیبم گشته انکار کنم، ولی هرگز نتوانسته‌ام خودم را متقاعد کنم که «علیرضا افتخاری» را در جایگاه یک هنرمند (به معنای واقعی کلمه) تصور کنم و هرگز او را با اساتیدی چون «شهرام ناظری» و «محمدرضا شجریان» قابل مقایسه ندانسته‌ام.

 2. همهء آن‌هایی که اندک اطلاعاتی دربارهء موسیقی سنتی دارند، تفاوت «تصنیف» و «آواز» را می‌دانند و گمان نمی‌کنم کسی در اهمیت و ارزش «آواز خوانی» تردیدی داشته باشد. افتخاری را هرگز یک آوازخوان خوب ندانسته‌ام و همیشه آرزو کرده‌ام که او برای همیشه از دنیای آواز خداحافظی کند. اتفاقی که در این سال‌ها افتاده و آلبوم‌های ایشان فاقد آواز و سرشار از تصنیف شده است.

 3. همهء ما کم و بیش از سیاست‌های صداوسیما در قبال مسائل هنری و روشنفکری مطلعیم. بیانیهء تحریم گونهء استاد شجریان در اواسط دههء 70 و حضور نیافتن ایشان و برخی از بزرگان موسیقی در برنامه‌های تلویزیون تنها بخشی از واکنش‌های اهالی موسیقی به رویکرد غلط تلویزیون ایران به موسیقی بوده است.

در این میان شاید هیچ خواننده (و نوازنده‌) ای به اندازهء افتخاری در برنامه‌های تلویزیونی حضور نیافته است. حضور بی رویهء افتخاری ـ در شرایطی که بزرگان موسیقی سنتی این رسانه را تحریم کرده‌اند ـ را هرگز نتوانسته‌ام با سمت و شغل رسمی ایشان بی ارتباط بدانم.

 4.بعد از روی کار آمدن ضرغامی، هنرمندان بیشتری را در تلویزیون ایران دیده‌ایم. از جمله تازه‌ترین نمونه‌ها، حضور «شمس لنگرودی» و «احمدرضا احمدی» در برنامهء «دو قدم مانده به صبح» و حضور «محمدرضا لطفی» در ویژه‌ برنامهء شبکهء دو بود. آنهایی که به طور کلی معتقد به تحریم صداوسیما توسط هنرمندان هستند، حضور لنگرودی و احمدی و لطفی را در تلویزیون برنتابیدند. ولی این تنها بخشی از واکنش‌ها بود. گروهی دیگر از منتقدان به بررسی محتوای حضور این هنرمندان پرداختند و بنابراین حضور آن‌ها را در رسانه‌ای چون تلویزیون فاقد اشکال دانستند. من هم به عنوان کسی که همهء آن برنامه‌ها را ضبط کردم و بارها و بارها آن را دیدم می‌توانم به جرأت بگویم که لنگرودی و احمدی هرگز قدمی از آنچه به آن معتقد بودند، پا پس نکشیدند و هرگز سخنی نگفتند که بتوان بابت آن از آن‌ها انتقاد کرد.

این را مقایسه کنید با محتوای حضور افتخاری در برنامه‌های تلویزیونی که بیشتر حول خواست و ارادهء تهیه‌کنندگان می‌گردد و در واقع حضوری کاملا سفارشی دارد.

5.همیشه در مباحث نقد ادبی و هنری و در مورد رابطهء هنرمند و مخاطب، یا دقیق‌تر بگویم در مورد نقش مخاطب در اثر هنری گفته‌ایم و خوانده ایم که این اثر هنری است که باید روی مخاطب تأثیر بگذارد و سلیقهء او را جهت بدهد و شنیده ایم که هنرمند نباید سطح اثرش را متناسب با سلیقهء مخاطب انتخاب کند.

نتیجهء پایین آوردن سطح اثر و هماهنگ شدن با سلیقهء مخاطب، در سینما می‌شود اثر مبتذلی مانند «اخراجی‌ها» (یک و دویش فرقی ندارد!) و حاصل تلاش برای ارتقای سطح سلیقه و درک هنری جامعه می‌شود اثر خیره ‌کننده‌ای چون «وقتی همه خوابیم».

در ادبیات داستانی تفاوت رمان «پنجره» فهیمه رحیمی با «بوف کور» یا «شازده احتجاب» از همین تفاوت نگاه نویسنده نشأت می‌گیرد و در دنیای موسیقی هم اختلاف سطح اثری چون «عاشقا سلام عاشقا درود» علیرضا افتخاری با شاهکاری چون «مولویه» اثر شهرام و حافظ ناظری، نتیجهء نوع نگاه صاحبان اثر به سطح سلیقهء مخاطبان و سطح اثر هنری است.

در ویژه برنامهء شبکه یک به مناسبت شب یلدا که فرزاد حسنی مجری‌اش بود و علیرضا افتخاری به عنوان میهمان حضور داشت، افتخاری در پاسخ به سوال حسنی که پرسید چرا آواز نمی خواند و به تصنیف خوانی روی آورده است، به صراحت گفت که او کاری را می‌خواند که ناشر و تهیه‌کننده و بازار آن را سفارش می‌دهد و ...«آواز» باعث کم فروش شدن آلبوم می‌شود و...

 6. و اما برسیم به آنچه انگیزهء من بود از نوشتن این مطلب. پنجشنبه شب گذشته (27/1/88) علیرضا افتخاری میهمان برنامهء «هفت ترانه» رادیو جوان بود. تماس برقرار شد و «جناب استاد علیرضا خان افتخاری» آمدند روی آنتن. دقایق اولیه به همان تعارفات معمول و مرسوم مصاحبه‌های ایرانی گذشت. ذوق‌زدگی را می‌شد به آسانی در لحن و صدای پورمحمودی (گوینده) و مهدوی (کارشناس برنامه) احساس کرد. گویندهء برنامه از افتخاری درخواست کرد شنوندگان را با صدایش خوشحال و بهره‌مند سازد؛ و من هرگز نمی‌توانستم تصور کنم آنچه را که لحظاتی بعد شنونده‌اش بودم: افتخاری از پشت تلفن شروع کرد به خواندن! به شما هم حق می‌دهم باورتان نشود. گوینده و کارشناس به‌به و چه‌چه کردند و افتخاری شروع کرد به توجیه کارش: چه نیازی به سالن و کنسرت و بلیط فروشی؟ هنرمند باید برای مردم کار کند، برای مردم بخواند، مردم یعنی همه چیز، ما بدون مردم هیچیم، هنرمندان در اروپا در پارک‌ها و خیابان‌ها برای مردم می‌زنند و می‌خوانند، مردم خوبند، من افتخار می‌کنم که برای مردم می‌خوانم ...

گوینده و کارشناس(که اتفاقاً اهل هنر و ادبیات نیز هست) هم چنانکه انتظار می‌رفت همهء افاضات شیخ را تایید کردند و هرگز نگفتند که جناب! به این مردم برمی‌خورد وقتی شما از پشت تلفن، با آن کیفیت بد و آن قطع و وصل صدا می‌خوانید، این مردم برای موسیقی شأنی قائل هستند که باعث می‌شود حاضر نشوند آن را به هر شیوه‌ای بشنوند. این مردم خواننده‌ای را که در خیابان برای آن‌ها بخواند گرامی نخواهند داشت چون آن خواننده، موسیقی را گرامی نداشته است و...

اگر فکر کرده‌اید افتخاری آن شب به همین مقدار پیاده‌روی روی اعصاب بسنده کرد سخت در اشتباهید. ماجرای اصلی تازه از آن‌جا شروع شد که جناب افتخاری در ادامهء برنامه، آن‌جا که به معرفی آخرین کار خود (عاشقا سلام...) پرداخت ملتمسانه از مردم درخواست کرد این آلبوم را خریداری کنند، او تأکید کرد که حتا اگر آن را گوش نمی‌دهند به خاطر ناشر و سرمایه‌گذار اثر آن را بخرند...شاید باورتان نشود و شاید نخواهید باور کنید ولی این واقعیت دارد که افتخاری آن شب گفت:«درست است که من دست نیاز به سمت مردم دراز کردم ولی این کار را به خاطر خودم نمی‌کنم، به خاطر ناشر و تهیه کنندهء اثر انجام می دهم...» و این التماس‌ها آنقدر ادامه یافت که مهدوی با لحنی محترمانه به او یادآوری کرد «اینگونه صحبت‌ها زیبندهء شما نیست.»

شنیدن این جملات از یک خوانندهء موسیقی در یک رسانه را باید یک اتفاق رسانه‌ای مهم محسوب کرد! امیدوارم طرفداران جناب افتخاری من را ببخشند ولی علیرضا افتخاری، آن شب نه به یک هنرمند که بیشتر به کودکان سرچهارراه‌ها شباهت داشت، آن‌هایی که سخت پیله می‌کنند و برای خریدن یک بسته آدامس یا شاخه‌ای گل التماس می‌کنند.

امیدوارم آن کودکان عزیز و دوست‌داشتنی سرچهارراه‌ها من را به خاطر «قیاس مع الفارق»م ببخشند!!

+ نوشته شده در 88/01/31 توسط هادی رحمان زاده |

 

 زمانی برای خندیدن

 برای آخرین كار مهران مدیری؛ مرد ۲هزار چهره

 

 

 

«مرد ۲هزار چهره» یا همان «مرد هزار چهرهء ۲» جمعه شب به پایان رسید. پنج‌شنبه شب تصمیم گرفتم یادداشتی درباره‌ء آن بنویسم ولی از سیزده‌به‌در برگشته بودیم و خستگی امانم نداد و نشد. و من خوشحالم كه این یادداشت را آن شب ننوشتم؛ چون قسمت آخر این سریال حاوی نكته‌ای بود كه باعث شد در حكمی كه شب قبل راجع به مدیری و همكارانش صادر كرده بودم تجدیدنظر كنم.

 ***

 مجموعهء امسال مدیری كه باتوجه به موفقیت سری اول و حاشیه‌های مرتبط با آن، از مدت‌ها قبل توسط رسانه‌ها برجسته شده بود و انتظار زیادی را نزد مخاطبان عام و خاص برانگیخته بود، با حضور مسعود شصت‌چی در نقش مهران مدیری شروع شد.

  ایدهء اشتباه گرفتن شصت‌چی با مدیری كه مدت‌ها پیش لو رفته بود این تصور را در ذهن مخاطبان ایجاد كرده بود كه احتمالاً مدیری می‌خواهد با گرفتن پیكان انتقادات به سمت همكارانش در سینما و تلویزیون، به منتقدان سریال‌هایش «انتقادپذیری» بیاموزد، اما قسمت‌های مربوط به این موقعیت بدون كمترین انتقادی به هنرمندان، منتقدان سینما را به باد انتقاد گرفت، آن‌ها را «ایراد بگیر سینما» خواند و منتقدان را كسانی توصیف كرد كه از صبح تا شب فیلم می‌بینند و بابت آن پول می‌گیرند!

 قسمت‌های مربوط به موقعیت بعدی (خلبانی) را می‌توان از ضعیف‌ترین كارهای كارنامهء چندسالهء مدیری دانست. شوخی‌های پیش‌پا افتاده و دم‌دستی،  تدوین ضعیف، جلوه‌های كامپیوتری ساده و بعضاً مضحك، عدم باورپذیری و... از ضعف‌های این چند قسمت بود.

 موفق‌ترین قسمت‌های این سریال را باید در موقعیت سوم مسعود شصت‌چی (مربیگری فوتبال) جستجو كرد. قسمت‌های فوتبالی سریال را كه «ژوله» نوشته بود باید از انتقادی‌ترین برنامه‌های صداوسیما در چندسال اخیر دانست. در این موقعیت با توجه به اشراف نویسندهء آن به حوزهء فوتبال، با مبنا قرار دادن ماجرای حضور افشین قطبی در ایران، اشارات دقیقی به روابط بازیكنان، مربیان، روزنامه‌نگاران و مدیران ورزشی شده بود. كسبه خواندن بازیكنان و  زوم كردن روی آرایش بازیكنان، اشاره به بی خیالی و بی تعصبی آنها و اشاره به پدیدهء ستاره سالاری در تیم‌ها (با اشارهء غیرمستقیم به نیكبخت واحدی) و... از جمله انتقادات این سریال به بازیكنان فوتبال بود. در كنار این موارد، انتقاد شدید و بی‌رحمانه از روزنامه‌نگاران ورزشی (كه مطمئناً واكنش‌های زیادی را سبب خواهد شد)، اشاره به مسئلهء تبانی و انتقاد به نفوذ مدیران و سرمایه‌گذاران در فوتبال بخش دیگری از روابط فوتبالی‌ها را به نمایش گذاشت. به همهء این موارد باید اشارهء صریح به ماجرای قلعه‌نویی و خبرنگاران را اضافه كرد، آن‌جا كه شصت‌چی (بیژن شكیبای فعلی) پس از اعتراض خبرنگار به لحن غیرمودبانهء او، با اشاره‌ای بادی‌گاردش را به جان خبرنگار می‌اندازد.

 موقعیت آخر هم به عقیدهء من نه تنها حاوی نكتهء خاصی نبود، ‌كه اگر سخت‌گیرانه نگاه كنیم باید به ترویج خرافات در بخش‌هایی از قسمت‌های آخر به مدیری و گروهش اعتراض كنیم. پیش كشیدن بحث جادوگری این ذهنیت را ایجاد می‌كرد كه با انتقادی جدی به این مسئله روبرو خواهیم بود، ولی در عمل دیده شد آنچه جادوگران از پس آن برنیامدند، مسعود شصت‌چی انجام داد و این یعنی تأیید نهایی این مسئله؛ چه اهمیت دارد آن كارها را جادوگر معتاد انجام بدهد یا مسعود شصت‌چی؟! مهم این بود كه بینندگان دیدند كه احضار روح و بلند شدن از روی زمین و رفتن به آسمان و... امكان‌پذیر است.

 در كنار این‌ها نباید فراموش كرد كه با وجود همهء این ضعف‌ها، هنوز هم كارهای مدیری یك سر و گردن بالاتر از سایر طنزهای تلویزیون است. در یكی از قسمت‌های اولیه شاهد بودیم كه مسعود شصت‌چی بعد از اینكه كارش را از دست می‌دهد برای گذران زندگی به مراسم‌های مختلف می‌رود و دفاعیهء خود را در دادگاه سری قبل تكرار می‌كند، و این تعریف از سرگرمی را نمی‌توان ساده پنداشت و نباید نادیده گرفت.

مانند سری اول این سریال، در این سری هم شیفت كردن  بین موقعیت‌ها به بهترین شكل ممكن انجام شد و تغییر نقش‌ها و موقعیت‌ها برای بیننده كاملاً باورپذیر بود.

همچنین باید اشاره كرد كه برخلاف سری اول این سریال كه سكانس‌های دادگاه تقریباً فاقد جذابیت بود، در مجموعهء امسال  قسمت‌های بازجویی از شصت‌چی را می‌توان از نقاط قوت كار به حساب آورد.

 ***

 حكم پنج‌شنبه شب من این بود كه باید قبول كنیم كه مدیری تمام شده است و دارد به ورطهء تكرار می‌افتد، كه مرد دو هزار چهره اصلاً سریال موفقی در كارنامهء مدیری محسوب نمی‌شود، ولی دیشب و در آخرین سكانس سریال، حرفم را پس گرفتم؛ آنجا كه مسعود شصت‌چی را به بدترین نقطهء ایران تبعید كردند و آنجا جایی نبود غیر از «برره»! این ایده آنقدر خلاقانه و هوشمندانه بود كه از هیجان فریاد كشیدم و به او آفرین گفتم. یك ارجاع بینامتنی بی‌نظیر به سریال «شب‌های برره» كه با گزیده شدن «شصت‌چی» توسط مار نشیمن‌گز و بیهوشی وی و حضور كیانوش و شیرفرهاد ـ كه حالا پیرتر شده‌اند و كیانوش  كه شبیه برره‌ای‌ها شده است ـ یادآور شروع سریال برره بود و با همراهی موسیقی مشهور آن سریال پایانی نوستالژیك را برای دوگانهء «مرد هزار چهره» رقم زد.

 این سكانس غیر از اینكه «مرد ۲هزار چهره» را با ایده‌ای باشكوه و قابل تحسین به پایان برد، این امكان را به مدیری خواهد داد كه با همكارانش به فكر ساخت «شب‌های بررهء۲» باشند. اتفاقی كه اگر رخ دهد به واسطهء حضور مسعود شصت‌چی جوگیر و دست و پا چلفتی و تا حدودی خنگ و زودسازگاریش با محیط به اتفاقی فراموش نشدنی در تاریخ طنز ایران تبدیل خواهد شد، اتفاقی كه می‌توان به خاطر آن از مهران مدیری و گروهش تشكر كرد و به احترام آن‌ها به پا خاست.

+ نوشته شده در 88/01/15 توسط هادی رحمان زاده |

 

 از میان تعريف‌ها

راهش را پس می‌گيرد

شب

و می‌رويد

در خود صبح

خيابان امتداد می‌يابد

و اين همه

هرگز

به معنی خوشبختی نبوده.

قهوه

انگار من را برای تو ريخته

من

جلوی آينه می‌ماند

و سيگاری می‌گيراند

و بهار

بی اسفند و

بی نارنج و

بی تو

تو

تو

تو هميشه،

در همهء تعريف‌های بهار

معناداری!

 

+ نوشته شده در 88/01/02 توسط هادی رحمان زاده |

 

نرم نرمك می‌رسد اینك بــهــار...

يك صفحه برای سالی كه خوب بود

 

یك سال دیگر هم گذشت و من باز هم در روزهای آخر سال دلم می‌خواهد به روزهایی كه گذشت فكر كنم، با این تفاوت كه اگر سالیان پیش تنها به فكر كردن بسنده می‌كردم، امسال تصمیم گرفته‌ام فكرهایم را قلمی كنم و آخرین پست وبلاگم را در سال 87 به آن اختصاص بدهم.

 

  عطر نرگس، رقص باد

نغمهء شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم كبوترهای مست

نرم نرمك می‌رسد اینك بهار

خوش به حال روزگار...

سال نو و عید نو و روز نو بر شما مبارك، لحظهء تحویل سال فراموشمان نكنید!

 

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/12/30 توسط هادی رحمان زاده

 

شما را نخواهيم بخشيد آقای كروبی!  

 

 

از روزی كه با پیام حضور خاتمی در عرصهء انتخابات، دانشكدهء ما غرق در شور و شادی و تحرك و انگیزه شد اندكی بیش از یك ماه می‌گذرد. آن روز ـ دوشنبه ۲۱ بهمن ـ اغلب روزنامه‌ها تیتر یك خود را به حضور خاتمی اختصاص دادند و ما دانشجویانی كه تنها راه برون‌رفت از این آشفته‌بازار را حضور خاتمی می‌دانستیم با اشتیاق به همدیگر پیامك زدیم و خبر دادیم و بحث كردیم و با حضور در اتاق دكتر خانیكی ـ مشاور خاتمی در دوران ریاست جمهوری؛ كه اكنون افتخار شاگردیش را دارم ـ به همدیگر تبریك گفتیم و در سر رویای بازگشت به دوران اصلاحات را پروراندیم...

در این مدت، خاتمی و كروبی ـ دو كاندیدای قطعی طیف اصلاح‌طلب ـ به شهرستان‌ها رفتند و سخنرانی كردند. خاتمی در هر سخنرانی تأكید می‌كرد كه در انتخابات در مقابل اصلاح‌طلبان قرار نخواهد گرفت و كروبی هر بار مصرانه تأكید می‌كرد كه از انتخابات كنار نخواهد كشید و هر بار حضور سه ماه زودترش را یادآوری می‌كرد.

معادله به اندازهء كافی مجهول داشت كه حضور موسوی در انتخابات و یادآوری‌های مكرر جملهء مشهور خاتمی (یا من می‌آیم یا میرحسین) توسط «كیهان» و «اعتمادملی» مجهول‌های دیگری به آن اضافه كرد. میرحسین موسوی ـ كه تنها دلیلم برای اصلاح‌طلب خواندن او همان جملهء خاتمی است!!ـ با وجود آنكه پیش‌بینی می‌شد با حضور خاتمی قید حضور در صحنه را بزند و از خاتمی حمایت كند، آمد و عدد كاندیداهای اصلاح‌طلب را به سه رساند.

 لجاجت بی‌معنای كروبی و اصرار او بر عدم انصراف، و بی تدبیری نخست‌وزیر دوران جنگ در اعلام حضور نابهنگام، خاتمی را وادار به انصراف كرد. خاتمی با پیام «تصمیم اخلاقی فراتر از كسب قدرت» از صحنهء انتخاباتی كنار كشید كه از سوی مدعیان اصلاح‌طلبی به بی‌اخلاقی گراییده بود. مدعیانی كه یكی خود را شیخ اصلاحات می‌خواند و دیگری لابد مهندس اصلاحات!

كسانی كه مثل من دل به حضور خاتمی بسته بودند و امیدوارانه به آینده و انتخابات بهار نگاه می‌كردند، احتمالاً حالا دیگر با تردید به ۲۲ی خرداد می‌نگرند و شاید چون من دچار ناامیدی و  بی‌تفاوتی شده باشند. می‌دانم كه این تصمیمم تغییر خواهد كرد ولی در این حال و هوا، حتا  احمدی‌نژاد را به كروبی و موسوی ترجیح می‌دهم، در این شرایط بیش از همه از شیخ متنفرم كه با اصرار غیرمنطقی و كودكانه و فاقد تدبیرش بازیچهء نویسندگان «كیهان» شد و امیدهای میلیون‌ها شهروند خواستار تغییر را بر باد داد. ناراحتم از اینكه باید چهار سال دیگر رئیسی را تحمل كنم كه این روزها برای پایان دوره‌اش لحظه‌شماری می‌كردم؛ و این همه نتیجهء توهم شیخ به اصطلاح اصلاح‌طلب است كه خود را هرگز كمتر از خاتمی نمی‌پنداشت؛ و نمی‌خواست بپذیرد كه خاتمی هشت سال تجربهء ریاست داشت، روشنفكر و اهل قلم و صاحب اندیشه بود، پشتوانهء مطمئنی از آرای مردمی و پشتوانهء قابل تأملی از مشاوره‌ها و حمایت‌های نخبگان و اساتید دانشگاه و هنرمندان و روشنفكران داشت، خوش چهره و خوش بیان و خوش پوش بود و همهء این‌ها به او شخصیتی كاریزماتیك می‌داد و همهء این‌ها او را تضمین‌شده‌ترین كاندیدای انتخابات ـ و نه تنها اصلاح‌طلبان ـ كرده بود و متأسفم برای شیخ كه هیچ‌یك از این‌ها را نداشت و تنها در توهمشان به سر می‌برد و در نهایت در جدال منطق و حماقت بازی را باخت.

***

خاتمی ـ چنان‌كه از شخصیت و اندیشه و اخلاق او انتظار می‌رفت ـ عرصهء قدرت را به طالبان آن واگذاشت و رفت و حالا باید منتظر ادامهء بازی بود: آیا شیخ و مهندس بر سر تقسیم قدرت با هم كنار خواهند آمد؟!

 

 

پانوشت:

۱. این درددل بیشتر از آنچه كه می‌بایست به ستایش خاتمی متمایل شد، هر چند با مرور چندباره‌اش چیزی خلاف اعتقادم  ـ و صرفاً از روی احساس ـ  در آن ندیدم ولی ذكر این نكته ضروری است كه من هم، چون بسیاری از شما، انتقادهای فراوان به خاتمی، به دوران ریاستش و به دوران پس از ریاستش دارم كه جای آن‌ها به یقین در این یادداشت نبود. شاید اضافه كردن این مسئله كه من به عنوان یك دانشجوی كرد، افزون بر انتقادات مشترك سایر یاران دبستانی‌ام، انتقاداتی نیز به سبب كرد بودنم به دوران مدیریت خاتمی دارم، كمی از این تصور احتمالی كه من در پی تأیید صد در صدی خاتمی بوده‌ام بكاهد.

۲. از مدت‌ها پیش، و دقیق‌‌تر بگویم از بعد از اعلام حضور خاتمی در انتخابات، تصمیم گرفته بودم به نوشتن سلسله یادداشت‌هایی در این وبلاگ بپردازم و همهء آن‌ها را زیر عنوان «تا انتخابات...» گرد آورم كه به همان دلایلی كه در پست قبلی‌ام اشاره كردم تاكنون میسور نشد. آن زمان تصمیم گرفته بودم در یادداشت‌های جداگانه‌ای به «چرا خاتمی؟» و «خاتمی؛  به شرط تغییر» و ... بپردازم كه به نظر می‌رسد همهء آن نطفه‌ها خفه شده و دیگر قابل بحث نیست.

۳. از لطف دوستان ممنونم ولی اجازه بدهید صمیمانه خواهش كنم فارغ از تعارفات مرسوم وبلاگی صرفاً دربارهء موضوع مطرح شده اظهارنظر بفرمائید.

 

 

+ نوشته شده در 87/12/27 توسط هادی رحمان زاده |

 

سلام دوستان. یه مدت نبودم و برای این «نبودن» می‌تونم کلی دلیل ردیف کنم ولی مهمترینش اینه که در طول این مدت به شدت گرفتار «تغییر وضعیت» شدم. خوب می‌دونم دیگه از اینترنت تمام وقت خونه خبری نیست و باید یه جورایی با شرایط جدیدم کنار بیام. امیدوارم به زودی همه چیز رو به راه بشه و من هم از شرمندگی دوستان در بیام.

فارغ از کلیشه‌ها، از همهء اونایی که بودنم برایشان مهم بود و نبودنم را پیگیری می‌کردند معذرت می‌خوام و ممنونم.

 


 

یکشنبه به سراغم بیا

یادداشتی دربارهء فیلم «یکشنبهء غم‌انگیز» اثر رولف شوبل

 

 

یکشنبهءغم‌انگیز(gloomy Sunday) اثر رولف شوبل، فیلمی است برگرفته از یک ماجرای واقعی؛ماجرای آهنگی به همین نام که در سال‌های 1933 تا 1940، خودکشی افراد زیادی را در اروپا سبب شد.

آهنگ یکشنبهء غم‌انگیز را رزسو سرس(rezso seress) پیانیست و آهنگساز مجارستانی در غروب بکی از یکشنبه‌های سال 1933 روی شعری به همین نام، برای معشوقه‌اش نوشت. معشوقه‌ای که به تازگی سرس را ترک گفته بود و اتفاقاً شعری که قرار بود سرس برای آن آهنگ بسازد، حکایت مردی بود که معشوقه‌اش او را ترک گفته است و او پس از خودکشی، درتابوت هم چشم‌انتظار دیدار یار است:

یکشنبه به سراغم بیا / از چشمان باز من در تابوت نترس/ چشمانم برای دیدن دوباره‌ات باز است/ ...

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/11/29 توسط هادی رحمان زاده |

 

به نام فوتبال… به احترام آزادی

 

راستش را بخواهید قصد نداشتم دربارهء برنامهء «نود» و حواشی آن چیزی بنویسم. شاید به این دلیل كه تصمیم گرفته بودم مدتی در عوض اعتراض و داد و بیداد كمی هم از علایق به حاشیه رفته‌ام ـ ادبیات و سینما ـ بگویم؛ ولی برنامهء این هفتهء «نود» و اتفاقات معدود اما با اهمیتش باز هم دست به قلمم كرد تا مطلبی بنویسم دربارهء جدال نابرابر سیاست با آزادی بیان. دربارهء برنامه‌ای كه همهء دغدغه‌هایش قابل احترام است.

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/11/03 توسط هادی رحمان زاده |

 

تکرار کمیک تاریخ

یادداشتی برای پایان «ڕۆژهه‌ڵات»

 

 

دو هفته‌نامهء کردی ـ فارسی «ڕۆژهه‌ڵات» که به تازگی رفع توقیف شده بود، لغو امتیاز شد.

به من حق بدهید که دیگر نخواهم در باب پارادوکس دلیل ـ بهانه در توقیف نشریات (که قبلاً در همین وبلاگ مفصل در بارهء آن نوشته‌ام) چیزی بنویسم، اما می‌خواهم کمی از سرنوشت «ڕۆژهه‌ڵات» بگویم که اضافه بر همهء آنچه تاکنون دربارهء توقیف نشریات شنیده ایم، یک دوگانهء کمیک ـ تراژیک است.

.....

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/10/25 توسط هادی رحمان زاده |

 

برف نو، برف نو، سلام سلام ...

 

مریوان - زمستان 86

 

برای دیدن همهء عکسها  روی ادامهء مطلب کلیک کنید

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/10/23 توسط هادی رحمان زاده |

 

 تسخیر سادگی

  پارادوکس «دلیل ـ بهانه» در توقیف نشریات

 

این مسئله می‌تواند از استثناهای حرفهء روزنامه‌نگاری باشد که در این مملکت، تفسیر بسیاری از خبرها با متن خبر بی‌ارتباط و غالباً از اصل خبر کوتاهتر است.

خبر این است:

هفته نامهء «نیم روز» از سوی هیئت نظارت بر مطبوعات، توقیف شد. محمد جواد حق شناس (مدیرمسئول این نشریه) با اعلام این خبر گفت: یکی از اعضای هیئت نظارت بر مطبوعات در تماسی تلفنی به من اطلاع دادند که نشریهء «نیم روز» به دلیل انتشار نامنظم توقیف شده است.

اما تفسیر خبر:

هفته‌نامهء «نیم روز» به دلیل حضور جمعی از روزنامه‌نگاران هفته‌نامهء توقیف شدهء «شهروند امروز» در تحریریهء این نشریه توقیف شد.

....

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/10/07 توسط هادی رحمان زاده |

 

نمــایـشـی بـرای هــمــه

سومین جشنواره سراسری تئاتر خیابانی مریوان ۱۲ تا ۱۵ مهرماه ۸۷ با حضور نزدیک به ۴۰ گروه داخلی و خارجی در میادین، خیابانها و مدارس مریوان برگزار شد. آنچه مشاهده می کنید تعدادی از عکسهای این رویداد فرهنگی است.

 

برای دیدن همهء عکسها  روی ادامهء مطلب کلیک کنید

  


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/10/01 توسط هادی رحمان زاده |

 

سه یادداشت

در باب احترام، اهانت و هیجان

 

 

۱.پنجره ای که رو به آفتاب باز نخواهد شد

برای یک کار اداری باید صبح از خونه می رفتم بیرون. جلوی آینه با وسواس زیادی کاپشن و بلوز و شلوارمو  ست کردم......

۲.اهانت  تمام ایرانی

پدرم نشسته روبروی تلویزیون و اخبار نیمروزی شبکه ی 1 رو نگاه می‌کنه:.....

 ۳.هوا را از من بگیر، "ال کلاسیکو" را نه!

 ال کلاسیکو اونقد برام جذابیت داره که حاضرم بازی پرسپولیس رو تا آخرش ببینم تا شاید 2 ساعت به زمان بازی نزدیکتر بشم.....

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/09/23 توسط هادی رحمان زاده |

۱۶ همان ۱۶بود

یادداشتی به احترام روز دانشجو

دانشگاه زنده است

 

  امروز 16 آذر بود. روز دانشجو. در این سال ها بسیار نوشته اند و بسیار گفته اند از این روز. نمی دانم حرف تازه ای دارم یا نه و نمی دانم اگر حرف تازه ای داشته باشم می توانم آن را در این جا بنویسم؟ در این جا که اسمم را بر پیشانی خود دارد. می خواهم برایتان داستانی بگویم واقعی. از خودم بگویم  و از دوران دانشجویی خودم....

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/09/16 توسط هادی رحمان زاده |

ادای دين به کلاغ همسايه

               يا: کلاغيه هايی که دير رسيدند

 

(1)کلاغ همسایه!

قدم مي زديم

و سر راهمان کلاغی مرده بود...

درختان

         ـ نمي دانم چرا ـ

از هميشه شاعرانه تر

                           سايه را

                                     مي سرودند...

 

(2)

....

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/09/01 توسط هادی رحمان زاده

جاده دزلی ـ زمستان 86

 در صورتيكه به اصل تصوير (در اندازه بزرگ و بدون آرم) نياز داريد با ايميل من تماس بگيريد

+ نوشته شده در 87/08/22 توسط هادی رحمان زاده

 

تجربه های مصنوعی در بستر طبيعت

 

يادداشتی درباره ی فيلم "خرس" به بهانه ی پخش از سينما ۱  

فیلم خرس

 

اشاره: برنامه ي اين هفته ي سينما 1 به پخش فيلمي از "ژان ژاک آنو" پرداخت با عنوان "خرس". فيلمي کاملاً متفاوت و ويژه که در زمان اکران با استقبال بسيار زياد مخاطبان مواجه شده بود. اين يادداشت قصد دارد به اين پرسش پاسخ دهد که رمز موفقيت "خرس" در ايجاد ارتباط با مخاطبان در چيست؟

   "خرس" ساخته ي ژان ژاک آنو، کارگردان فرانسوي، فيلمي است که با استفاده از يک موقعيت ويژه و نامتعارف و با تعريف يک داستان در ساختاري مستندگونه، بدون سعي در ايجاد لايه هاي مختلف معنايي، تلاش دارد قبل از هر چيز چنان  سرگرم کننده باشد که بتواند با مخاطب ارتباطی عمیق برقرار کند....

 

برای دیدن این مطلب در سایت سینما ۱ ایـنــجـا را کلیک کنید


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/08/18 توسط هادی رحمان زاده

 

در ستایش آگاهی



«هنگامی که قالب های یک فرهنگ کهن در حال زوال باشد، مردمی که هراسی از تزلزل ندارند دست به کار خلق فرهنگی نو می شوند.» رودلف بائرو
یک ضرب المثل قدیمی (احتمالاً چینی) می گوید «دانش، قدرت است»؛واین بدان معنی است که آگاهی، توانایی انجام کار وبهره گیری از فرصت هایی را فراهم می آورد که در صورت نبودن آن، انجام آن کارها میسر نمی شد.
امروزه اطلاعات یک منبع با ارزش است که جوامع خود را نیازمند آن می بینند. نباید تردید داشت که مسیر آزادی، دموکراسی، پیشرفت و توسعه از دروازه ای به نام آگاهی می گذرد وتنها شهروندانی آگاه می توانندجامعه را به سمت دموکراسی وآزادی رهنمون سازند.
مردم، مقامات دولتی را انتخاب می کنند تا حکومت را اداره کنند و حاکمان، آگاهی شهروندان را معیاری جهت تدوین برنامه هایشان قرار می دهند. شهروند آگاه، آگاهانه رای می دهد وکاندیدایی که آگاهانه انتخاب شده است خود را زیر ذره بین دانش و اطلاعات مردم احساس می کند.
در این میان رسانه ها مؤثرترین ابزار برای آگاهی بخشی و محافظت از منشور حقوق شهروندان هستند که باید به تعهد اجتماعی پایبند باشند. نظریه ی مسئولیت اجتماعی(Social Responsibility) که محصول قرن بیستم بود رسانه ها را موظف به ایجاد فضایی جهت تضارب آراء و رشد مباحث می دانست وعقیده داشت هر شخص که سخن مهمی برای گفتن داردباید تریبونی جهت ارائه ی نظراتش در اختیار داشته باشد ووظیفه ی ارائه ی این تریبون بر عهده ی رسانه هاست.


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/07/10 توسط هادی رحمان زاده

 

                                               زندگی با سس گوجه


آمدي که شروعم کني

در سوتِ داورِ اين قطار...

اين فيلم ( کدام اين؟)

ــ و تا آخرين قطره ي خونمان ... ــ

يا سياه و سفيد است

وتو

يا سياه مست اين ميدان ...

 


 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/07/09 توسط هادی رحمان زاده

مريوان ــ تابستان 1385

 

در صورتيكه به اصل تصوير (در اندازه بزرگ و بدون آرم) نياز داريد با ايميل من تماس بگيريد

+ نوشته شده در 87/07/08 توسط هادی رحمان زاده

 

 

زيـــــر ِ بــــاران

 




تنهايي و غريب ! زيرسايبان مغازه اي كز كرده اي تا باران خيست نكند.گهگاهي عابرانی خيس و گريزان از باران ،دقايقي كنارت مي ايستند ‌.و تو همچنا ن چشم به راهي و منتظر و چيزي غريبي نيست اين انتظار براي تو ،آن را ديروزو پريروز هم تجر به كرده اي .
دو نفربه تو نزديك مي شوند . خدا خدا مي كني در دل .زير سايبان مي ا يستند.
ـ جام جها ني رو مي بيني؟ديروز انگليس با سوئدبازي داشت.
: اي بابا ! ما كه ديگه سن و سالي ازمون گذشته .بايد كم كم به فكر اون دنيامون باشيم .
ـ نه اتفاقا"!آدم بايد دلش جوون باشه .اصلا"مي دوني چند نفر اين مسابقات رو از تلويزيون مي بينند ؟

......

 

 


برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در 87/07/07 توسط هادی رحمان زاده